همه چيز به خير گذشت وقتي رفتم تو اتاق دكتر داشتم سكته مي كردم صداي قلبم بدون گوشي هم شنيده مي شد ولي وقتي اومدم بيرون يه نفس راحت كشيدم دكتر گفت هيچ مشكلي نيست فكر كنم به خاطر دعاي خير بچه ها بود همشون بهم گفتند سر اذان دعا كردند به خصوص خانم اشرفي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 18:6 توسط مریم
|
هفته پيش حالم خيلي بد بود دكتر گفت بايد استراحت مطلق داشته باشم تا به تو آسيبي نرسه يه كم بهترشده بودم كه امروز باز هم علائم عجيبي داشتم ازخدا ي خوام هرچي به صلاحه همون بشه ولي خيلي دوستت دارم و دلم نمي خواد بلايي سرت بياد نمي دونم بايد چيكار كنم تازه دوباره داشتم روحيه خوبم رو پيدا مي كردم نمي دونم دفعه ديگه كه مي نويسم چي شده
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:59 توسط مریم
|
خيلي وقت بود سر به وبلاگم نزده بودم فرصتي هم نداشتم ولي دلم خيلي براش تنگ شده بود يه عالمه درددل داشتم كه توش بنويسم ولي الان كه مي خوام بنويسم چيز زيادي تو ذهنم نيست ولي لپ مطلب اين بود كه تو كار جديد جا افتادم كلي دوستهاي خوب پيدا كردم و يه آدم عجيب باز هم پيدا شده كه اخلاقش خيلي خيلي شبيه همون آدم مشكل دار سر كار قبلي هست اتفاقا بچه محل همونه نمي دونم شايد فرهنگ بچه هاي اون محله. اين هم خيلي دلش مي خواد خودشو به من نزديك كنه و حتي دقيقا حرفهاي همونو مي زنه خدا آخر و عاقبتمو به خير كنه ولي خب ادم عاقل از يه سوراخ دوبار گزيده نمي شه اميدوارم منم آدم عاقلي باشم راستي ني ني خوشگلم يا به قول حسين ني نوي خوشگلم كم كم داره بزرگ مي شه و ديگه نمي خواد زندگي مخفي داشته باشه نمي دونم دختره يا پسر ولي خيلي دوستش دارم يه عالمه انرژي مثبت دارم به خاطر همه چيز و همه رو براي اون ذخيره كردم تا دنيا بياد براش خرج كنم منتظر اون روزهستم كه خودش بياد مطالبم رو بخونه مي خوام از لحظه لحظه بودنش براش بنويسم نمي دونم مي شه يا نه
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 17:47 توسط مریم
|